(¯`•¸·´¯) قصه هاى من (¯`·¸•´¯)
هميشه براى تازه شدن دير نيست......
نه باور نمی کنم ولی آدرس را درست آمده ام ٬پس چر ا اینطور ؟ چرا اینقدر تاریک ؟... چرا اینقدر سیاه؟به خودم آمدم فهمیدم مدت هاست دستی به رویش نکشیدم. انگشتی بر روی تاقچه ها کشیدم غبار تنهایی رویشان نشسته بود ، نگاهی به اطراف خانه کردم . چشمه محبت کنارش خشک شده بود ، وارد خانه شدم . پنجره اش را باز کردم و آستین ها را بالا زدم و خانه تکانی را شروع کردم ... غبار تنهایی و غربت را از گوشه و کنارش زدودم . زمینش را با فرش دوستی مفروش ساختم . گلدانی از گل محبت را در کناره پنجره هایش گذاشتم... آه ...چراغ یادم رفت. چراغ عشق را نیز بر سقف خانه دلم آویختم ٬ شاپرک های عاطفه را دیدم که گرداگرد گل های محبت درون گلدان مهربانی ٬می رقصند و شادی میکنند . راستی یادم آمد باید باغچه را وجین کنم . سرتاسرش را گل های خار و علف های هرز گرفته بودند و خاکش تشنه بود . گل های سوسن و شقایق را جایگزین علف ها کردم. خاکش را نیز با آب امید سیراب کردم و چشمه محبت به سویش روان ساختم حالا... گوشه ایی می نشینم تا استراحت کنم حس می کنم کمی سبک شده ام ... هنوز دارم به پشت سرم نگاه میکنم نه تو هستی
از این زنــدگی ِ خالی نمیدونـم... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد نیمه شــــب آواره و بی حس و حال در سرم ســـــودای جامی بی زوال از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر رفت و برنگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی و آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او هم نشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او از نگاهت که چلوي چشمامه ... از همه ي لحظه هام که رنگ تو رو داره ..... از ياد تو که مثل خوره فکرمو مي خوره ... ...... از عشقت ..... متنفرم از خاطره هاي عمرم که عکس تو توشه ... از نفساي سردت ... قلب سنگت..... متنفرم وجودم پر از کينه است ... کينه ي تو ... کينه ي حرفاي تلخت ... صداي گرمت توي قلبم کينه است ... بازي عشقت ، چرب زبونيات ،... نگاه وحشيو حريصت... دستاي آهنيه پر حرارتت .. ديگه تو قلبم فقط يه کينه است .. از تو متنفرم .. از رنگ نگاهت.. از عاشقي کردن با حرفات .. متنفرم عشق تو يه سراب بود .. يه سراب زيبا توي بيابون نامرديات ... دوست دارمات ، يه سراب بود .. سراب يه درياچه پر از شراب عشق که شيفتش شدم .. آره ... از تو متنفرم که مثل يه لکه ي سياه گوشه ي قلبم جا موندي .. از تو که مثل چند برگ پاره ي دفتر خاطراتم گم شدي و به باد رفتي... متنفرم .. به جاي همه ي لحظه هاي عاشقانه ... به جاي همه ي سادگيهام ... از تو متنفرم دلم گرفته از ادمايي که ميگن دوستت دارم اما معنيشو نميدونن،از ادمايي که ميخوان ماله اونا باشي اما خودشون ماله تو نيستن،از اونايي که زير بارون برات ميميرن و وقتي افتاب ميشه همه چيز يادشون ميره .............. راهمان اينجا از هم جدا مي شود " دوست داشتن دلیل نمی خواهد ... " ولی نمی دانم چرا ... خیلی ها ... و حتی خیلی های دیگر ... می گویند : " این روز ها ... دوست داشتن دلیل می خواهد ... " و پشت یک سلام و لبخندی ساده ... دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده ... دنبال گودالی از تعفن می گردند ... . . دیشب ... که بغض کرده بودم ... باز هم به خودم قول دادم ... من " سلام " می گویم ... و " لبخند " می زنم ... و قسم می خورم ... و می دانم ... " عشق " همین است ... تا که بودیم نبودیم کسی کشت ما را غم بی هم نفسی تا که رفتیم همه یار شدند مرده ایم و همه بیدار شدند قدر آیینه بدانید چو هست نه بدان وقت که افتاد و شکست ============================================================ ----عطش کویر تشنه------------ ------------------------------------عشق یه بازی قماره---------- -----------------------------راه پر گرد و غباره-------------- -----------------------گاهی خنده ست گاهی گریه------ باز هر چه می گذرد می بینم من و خاطراتم به هم دوخته شده ایم باید با آنها زندگی کرد....... وقتی در کنار دریا نشسته بودم این موج رویای تو بود که به ساحلم می زد
و اکنون هر چه می خواهم آن تصویر ، آن روز و یاد تو را فراموش کنم نمی توانم تا خنده هایم تنها طعم تلخ دوری تو را لحظه ای درمان کند ..................................PiNk RoSe............................................ عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، توبه مي كنم ديگر كسي را دوست نداشته باشم حتي به قيمت سنگ شدن
کاش آسمان ميدانست درد من چيست ! زيباترين سخني كه شنيدم سكوت دوست داشتني توبود امشب باز هم مثل هميشه آسمون دلم بارونيه ميگن تا وقتي که چيزي رو نديدي يا حس نکردي فقط يه غصه داري اي کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه تو،
"خداحافظ" به معنای ترک کردن ، جدا شدن و قدم در راه بی برگشت گذاشتن.
سپردن کسی که پُر از خاطرات زندگیسازه به خداوندی که تنها شاهد لحظه های تکرار نشدنیه...
از لحظه ی بعد از "خداحافظ" ، لحظه ها پُر از لذت مرور خاطرات و انبوه از حسرتی تلخ برای زندگی با حقیقتی ناباورانه است.
"خداحافظ" در زندگی هر انسانی سبب ساز خاطره ایست.
... "خداحافظ" را کوتاه نوشتم اما طولانی زندگی کرده ام.
"خداحافظ" را تنها یک بار در استودیو هنگام ضبط خواندم، پُر از احساسی که در من از این واژه است و هنوز تجربه میکنم و زنده ام از یادگاریهای جاودانه ی روزگارم از این "خداحافظ"...
تقدیم به کسانیکه "خداحافظ" گفتند اما باور نکردند...
"اگر ندیده بودمت، دوستت نمی داشتم. اگر دوستت نداشتم، عاشقت نمی شدم. اگر عاشقت نشده بودم، دلم برایت تنگ نمی شد. اما همه این کارها را کردم، می کنم و خواهم کرد."
درد دوست داشتن کسی که هیچ علاقه ای در قلبش به شما احساس نمی کند، نابودتان می کند. شما هم کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد؟ پس احتمالاً با احساسات نومیدانه مربوط به آن آشنا هستید. وقتی فکر کنید که آن فرد دقیقاً همانی است که می خواهید، این احساسات قوی تر هم می شوند. بیشتر آدم ها با امید اینکه روزی بتوانند آن فرد را به دست بیاورند روزگار می گذرانند اما این امیدها هیچ وقت به واقعیت بدل نمی شوند و آنها را با چشمانی گریان و دلی پردرد بر جای می گذارند. عشق نافرجام را همه ما احتمالاً تجربه کرده ایم. منتظر وصال یک عشق شدن ممکن است شکستن قلبتان را به دنبال داشته باشد. با اینکه به نظر دشوار می آید اما فراموش کردن و ادامه زندگی بهترین کاری است که می توانید انجام دهید.
وقتی کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد، چه باید بکنید؟
واقعیت را بپذیرید: وقتی عاشق کسی هستیم احساس می کنیم که آن فرد تنها کسی است که می تواند ما را شاد و خوشبخت کند. چیزی که نمی توانیم درک کنیم این است که هیچوقت نمی توانیم با کسی که دوستمان ندارد خوشبخت شویم. پس بااینکه ممکن است احساس کنید می توانید برای همه عمر به آن فرد متعهد باشید، اما فرد مقابل این احساس را به شما ندارد. پس به جای سعی و تلاش برای برقراری ارتباط با آن فرد سعی کنید این واقعیت را بپذیرید که این عشق دوطرفه نیست و آن را فراموش کنید. دیگر وقت و فکر و انرژی بیشتری را صرف آن فرد نکنید. پذیرش این واقعیات باعث می شود بتوانید تمرکزتان را تغییر داده و اولین قدم برای فراموش کردن آن فرد را بردارید.
فراموش کنید: برهم خوردن یک رابطه عاطفی سخت ترین قسمت است. تا می توانید گریه کنید، بعد همه عکس ها و یادگاری هایی که او و زمانهای خوشی که با او داشتید را به یادتان می آورد، بیرون بریزید و از چیزها و جاهایی که شما را به یاد او می اندازد دوری کنید. درعوض رو به کارهایی بیاورید که مشغولتان می کنند، مثل گذراندن وقت با دوستانتان، انجام کارهایی که دوست دارید و از آن لذت می برید. این کار باعث می شود دیگر در مورد آن فرد خیالپردازی نکنید و به جنبه های دیگر زندگی هم نگاه کنید.
عاشق شوید: اگر کسی دوستتان ندارد ولی باز هم با شما مانده است مطمئناً خیلی از خودش مایه نمی گذارد. به جای آویزان شدن برای با او بودن، دست از عذاب دادن خودتان بردارید، دست از او کشیده و به زندگی خودتان برسید. به خودتان توجه کنید و به چیزهای غیرلازم نپردازید. با گذشت زمان یاد می گیرید که فراموش کنید و دوباره عاشق شوید.
عشق واقعی زمانی است که دو طرف بتوانند از نظر احساسی و ذهنی همه احساساتشان را با هم شریک باشند. این یک عشق سالم، متوازن و درست است. پس اگر به کسی ابراز عشق کرده اید و به نظر می رسد که او این احساس را به شما ندارد، دیگر عشق با ارزشتان را صرف او نکنید. با اینکه کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد، اما یادتان باشد که این پایان دنیا نیست. با گذشت زمان با کسی آشنا می شوید که می تواند شاد و خوشبختتان کند و به همان اندازه دوستتان خواهد داشت.
نه حتی سایه ام
ولی من هستم
بایه لبخند ساده بی ریا
از به یاد آوری قشنگی های
با تو بودن
هنوز به راه رفته ات نگاه میکنم
خدایا این صبر را چگونه به من دادی
فکر میکردم روزی که برود من می میرم
ولی من اینجام
نفس می کشم
راه می روم
زنده ام
و قلبم هنوز عاشقانه میتپد
برای او که دیگر نیست
این حس عارفانه از کجا آمد
که مرا در حریری از آرامشی طلایی گرفت
هنوز نگاههای تو خاطرم را قلقلک می دهد
و شکوه مهربانی هایت ذهنم را آذین می بندد
نمی دانم چرا
ولی حس میکنم امروز بیشتر از هر وقت دیگری
از تو دورم و بی نهایت به تو نزدیکم
امروز دیگر تو در منی
نه
تو خود خود منی
نمیدانم چرا
ولی من تازه امروز تو را یافتم...............
هيچ بهانه اي ندارم
گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است
کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگين نبسته بوديم که وسط راه آنرا به زمين بياندازيم و راه را بدون آن ادامه دهيم
زندگي بدون عشق اينقدر خاليست که بعضي مواقع حتي زودتر از سکوت مي شکند
وتو، اي کاش مرا مي فهميدي
اما حالا که مي روي ، قرار ميان ما هيچ، ولي بگو به چه بهانه مي روي
منو ببــر به اون سالی…
که تــو اسممو پرسیدی …
به روزی که منـــو دیدی !!
به پله های خاموشی
که با مــن رو به رو میشی
یه جور زل بزن انگاری
نمیشه چشم برداری !!!
منـو بـبر به دنیامو !
به اون دستا که میخـوام و…
به اون شبا که خندونم ..
که تقدیرو نمیــدونـم…

بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد
بچه بوديم همه چشماي خيسمون رو ميديدن
بزرگ شديم هيچکي نميبينه
بچه بوديم درد دل ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند
بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به کسي مي گوييم... هيچ کس نميفهمد
بچه بوديم دوستيامون تا نداشت
بزرگ که شديم همه دوستيامون تا داره
بچه که بوديم بچه بوديم
بزرگ که شديم بزرگ که نشديم هيچ ديگه همون بچه هم نيستيم
دلمان خوش است که مي نويسيم
و ديگران مي خوانند
و عده اي مي گويند
آه چه زيبا و بعضي اشک مي ريزند
و بعضي مي خندند
دلمان خوش است
به لذت هاي کوتاه
به دروغ هايي که از راست بودن قشنگ ترند
به اينکه کسي برايمان دل بسوزاند
يا کسي عاشقمان شود
با شاخه گلي دل مي بنديم
و با جمله اي دل مي کنيم
دلمان خوش مي شود
به برآوردن خواهشي و چشيدن لذتي
و وقتي چيزي مطابق ميل ما نبود
چقدر راحت لگد مي زنيم
و چه ساده مي شکنيم
همه چيز را...
که هرچه بالا رفتم آخرش را نديدم.
معجون زيبايت آنقدر شيرين بود که هر چه نوشيدم نتوانستم
تمامش کنم.
که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را ببينم
و سرانجام در آن غرق شدم....
اگه آشنابموني يا مثل غريبه ها شي
حتي وقتي واژه عشق با خيانت هم نفس شه
يااگه تموم دنيا واسه پرامون قفس شه
نه خزون نه بهار انگاري روزگار تو رو ازدل من مي رنجوند
ديگه توهرقدم مي گذشتي ازم قلبمو مي لرزوند
زندگي ادامه داره به جلو قصه تكرار
حتي وقتي نبض ساعت بخوابه رودست ديوار
حتي وقتي شعله عشق تونگاهي بي رمق شه
يااگه دفتر شادي روزي خالي ازورق شه
زندگي ادامه داره خوب وبد سفيد ومشكي
تازمانيكه يه لبخندمي شكفه مي چكه اشكي
كسي پله هاي اون روبه عقب برنمي گرده
ولي مي تونه ببينه كه گذشته ها چه كرده
زندگي ادامه داره با من و تو بي من وتو
اين دو روززندگي رو بيا همراه دلم شو

این شعرو حتما بخونین ..من که خیلی خوشم امد ![]()

قول ميدم وقتي که نيستي عکستو بغل نگيرم
قول ميدم روزي هزار بار واسه ي اشکات نميرم
قول ميدم وقتي که نيستي پاي عشق تو نسوزم
قول ميدم در انتظارت چشمامو به در ندوزم
ميدوني که خيلي خستم ميدوني دلم گرفته
ميدوني دوريت عذابه ميدوني گريم گرفته
ميدونم بر نمي گردي ميدونم رفتي که رفتي
دروغ بود هرچي ميگفتي ميدونم ...

ديگر براي هم دو بيگانه ايم
هرقدر تلخ باشد و هرقدر دشوار
همه چيز را، آري همه چيز را بايد فراموش کنيم ...
اندوهگين مباش، هر غمي را تسلايي است
انسانها هرقدر هم که دوست داشته باشند، ميتوانند فراموش کنند
فصلها مي آيند و ميروند، سالها مي گذرند
روزي مي آيد که تو هم فراموش کني ...
روزها و شبهاي عاشقي را...
گويي آنها را نزيسته اي، انگار عاشق نبوده اي
همه چيز را، آري همه چيز را مي تواني فراموش کني
حتي تمام نوشته هايم را، سطر به سطر
چيزي اگر بماند، حزني عميق در وجودت خواهد بود ...


-------- عطش خواستن من بود------------
------- -------- - - آخرین برگ برنده-------------------
----------------- ---- لحظه ی باختن من بود-------------
---------------------------- دست من رو شدو دیدی-------------
--------------------------------- تک دل تو دست من بود-------------
-------------------------------------- به تو دل باختمو بردی------------
--------------------------------------- اونی که همه کسم بود----------
------------------ مثل پاییزو بهاره-----------------
هر چه صبورتر می شوم بی تاب ترم
و هر چه بی تاب آن دل زیبایت می شوم آواری است که بر سرم ویران است و کاری از دستانم بر نمی آید
دیگر فریادم تنها در سکوتم پیداست
غم هایم همه رنگی شده اند و خنده هایم خاکستری
ولی لبخند تنها چاره ی کوچک ، اما مرهم این دل زخمی است
و همچنان این تن زخمی را با خنده ای سخت می کشم
افسوس که هر چه می خندم باز یاد تو ، یاد توست !!
می دانم که هستی ، می دانم که می شنوی ، می دانم که خواهی آمد !
پس همچنان با دلی چرکین و لبخندی سهمگین ، صبور خواهم بود
اما تا کی این خنده و صبوری با من باشد ، نمی دانم !!

بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته شده .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه نداشتن شانه هاي محکمي است که بتواني به آن ها تکيه کني و از غم زندگي برايش اشک بريزي .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدائي به سرانجام رساني .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه نداشتن يک همراه واقعي است که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست،
بلکه يخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

توبه مي كنم ديگر عاشق نشوم قلبم را دور مي اندازم براي هميشه و به كوير تنهايي سلام مي كنم.
![]()
کاش ميدانست نياز من چيست!
کاش ميدانست به يک قطره باران نيز قانعم.... ![]()
کاش آسمان ميدانست درد مني که همان کوير خشک و بي جانم چيست!
دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است ،![]()
عاشقم ولي ، يک عاشق تنها!
يک عاشق بي ... ! عاشقي که معشوقش در کنارش نيست.... ![]()
کاش دريا ميدانست کوير چيست!
راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها! ![]()
دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد اما دريايي نيست تنها يک خواب است و بس!
کاش باران ميدانست معني انتظار چيست .... ![]()
مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره باران
را ميکشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است.... ![]()
و اي کاش آسمان ميدانست درد دل اين کوير خسته و تشنه چيست!
![]()
زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود
زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود
زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود
زيباترين هديه عمرم محبت توبود
زيباترين تنهاييم گريه براي توبود
زيباترين اعترافم عشق تو بود
ولي اين دفعه با بقيه دفعه ها فرق داره چون ....
چون.....چون تو ديگه نيستي،
نيستي که بهم آرامش بدي , به حرفام گوش بدي
تو رفتي با يک جمله من ،
رفتي ولي نميدونستي با رفتنت به سرم چي مياري
بارها صدايم را به باد سپردم تا به تو بگويد که چقدر دوستت دارم ولي سر باز زد
به باران دادم تا با قطره هايش به تو بفهماند که دوستت دارم ولي اين کار را نکرد
ديگر خسته شدم
به هر چه سپردم از اين کار امتناع کرد
رفتنت خيلي ساده بود و ساده تر از اون آب شدن من بود
قطره قطره وجودم ميچکه و انتظار برگشتت رو مي کشه ولي هر روز من بيشتر آب ميشمو تو نميايي
نيستي که ببيني چقدر شکست خورده ام
چقدر از نبودنت رنج ميکشم
چه روزهايي رو سپري مي کنم
نميدونم اين سختي براي منه يا تو هم زجر ميکشي
بهترين جمله اي که ميتونم بگم و دوست دارم داد بزنم و بهت بگم اينه که من هنوزم
هنوز هم
اره.....هنوزم دوست دارم 
غصه نديدنش و دلتنگي از نديدن …
همه اش يه غصه و ناراحتي هست .
اما وقتي چيزي رو حس کردي و ازنزديک لمسش کردي ، اين قدر نزديک که جزئي از اون شدي بي قيد و شرط … اين قدر که جدا کردن خودت و اون ممکن نيست حتي نميتوني باور کني که اصلا روزي دو تا بودين نه يکي !!
اون موقع است که فقط يه غم و غصه نداري بلکه حالا هزار و سيصد تا شده شايد هم بيشتر !
وقتي حسش کردي محاله که دلتنگي هات کمتر بشه ، بيشتر ميشه و بدتر .
وقتي بودنش رو درک کردي ديگه با نبودنش نميتوني کنار بياي .
ديگه لحظه به لحظه ات خلاصه ميشه در يه چيز : توي دلتنگي هاي مدام و پياپي و تکرار شونده .
خلاصه ميشه توي مرور گذشته و لحظات شادي با هم و درکنار هم بودن .
در کنار همه اين دلتنگي ها و مرور خاطرات ،لحظات به يادموندني رو براي خودت رغم ميزني و باز منتظر لمس دوباره لحظات شيرينت ميموني .
همه چيز را فراموش مي کردم.
کاش کودک بودم تا شبها قبل از اينکه بفهمم چه کسي برايم لالايي گفته،
عميق ترين خواب دنيا را داشتم.وصبح ها با خميازه وعشوه اي کودکانه،
بعد از همه از خواب برمي خواستم.
اي کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم مي گرفت با صداي بلند گريه مي کردم
و داد مي زدم تا همه درد مرا بفهمند.
اي کاش کودک بودم ، تا عروسکهايم را در اختيار مي گرفتم و
هر گونه که دوست دارم با آنها بازي مي کردم و هيچ وقت عروسک هيچ کس نمي شدم.
اي کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود.
اي کاش کودک بودم ، تا از ته دل مي خنديدم،
نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم.
اي کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه تو،
همه چيز را فراموش مي کردم.
اي کاش کودک بودم ، تا سرنوشت مرا به بازي نمي گرفت و شکست را درک نمي کردم.
اي کاش کودک بودم ، تا وسوسه کاري به من نداشت و احساس مرا اسير خود نمي کرد.
اي کاش کودک بودم ، تا شايد معصوميت چشمانم در تو اثر مي کرد.
اي کاش کودک بودم ، تا هيچ گاه تو را نميخواستم و دلم برايت تنگ نمي شد.
چه زود بزرگ شدم !
سالها مي گذرد ولي من هنوز کودکم...
| Design By : Night Melody |






